سلام چندتا جمله هست که من خیلی خوشم اومد امیدوارم خوشتون بیاد
۱باغبانی پیرم که به غیر از گلها از همه دلگیرم کوله ام غرق غم است ادم خوب کم است عده ای کور وکرند وگروهی پکرند دلم از این این همه بدمیگیرد وچه خوب است که ادمی میمیرد
۲هیچکس چیزی به ادمی نمیدهد مگر خود او هیچکس چیزی از ادمی دریغ نمیکند مگر خود او بازی زندگی یک بازی انفرادی است اگر شما خودتان عوض شوید اوضاع وشرایط عوض خواهد شد
۳دمی با دوستان به سر بردن به یک دنیا بها دارد خوشا انکس که در دنیا رفیقی باوفا دارد
۴برای من همین کافیست اگر روزی بدین خط و بدین دفتر نظر دوزی بخندی و بگویی کجایی یار دیروزی
۵رسم دنیا فراموشی است اما تو فراموش نکن که کسی در لابلای گذر زمان به یاد توست
۶قاصدکی از راه رسید خبری از تو نداشت اتشش زدم تا عبرتی باشد برای قاصدک های فردا
۷امروز کسی محرم اسرار کسی نیست من تجربه کردم که کسی یارم نیست
۸شبی از پشت یک تنهایی نمناک بارانی تورا با لهجه ی گل های نیلوفر صداکردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوجه های ابی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید باحسرت جداکردم وتو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران وسرگردان چشمانی است رویایی ومن تنها برای دیدن ان چشم تورا در دشتی از تنهایی و حسرت جدا کرمو امااااااااااااااااااامن چه کرده ام
۹سبدی هست در اندیشه من که پر از گل بدهم هدیه به تو غافل از انکه تو خود ناب تری یک جها گل بخورد غبطه به تو
۱۰حکایت جالبی است فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمیکنند
یه بزرگی باشما کار داره اینم شمارشه اگه تماس بگیرید خوشحال میشید
۰۵۱۱۲۰۰۳۴۳۳
خدایا وقتی بار امانت خود را به من دادی کوله پشتی ام از عشق لبریز شد و فرشته ها با تعجب نگاهم کردند .حال شانه هایم از کوهستان های پربرف سنگین تر است واگر چراغ لطف تو پیوسته روشن نباشد هرگز نمیتوانم این بار را به مقصد برسانم .
خدایا من در نفس های تو زندگی میکنم ووقتی شبنم دمادم بر سر گلها مینشیند برای باغچه ها شعر میگویم من هر شب از پلکان مهتاب بالا میروم ودستم را به لبه ی ایوان ملکوت میگیرم بلکه تو را بهتر ببینم
خدایا گاهی انقدر خودم را گم میکنم که نمیتوانم تو را پیدا کنم وانقدر تاریک میشوم که روی ماه تو را در جوانترین چشمه هم نمیبینم وگاهی انقدر زلال وروشنم که عطر تواز درز همه درها وپنجره ها به مشامم میرسدومیتوانم تورامثل یک شاخه گل سرخ روی اقچه بگذارم و تماشا کنم . میتوانم رد مهربانی تورا روی گلابی ها وریحانها ببینم ونام خوب تورا از گنجشک های عریان بپرسم
خدایا گاهی با خود میگویم چرا یک درخت به دنیا نیامدم یک سپیدارسرسبز؟چراشبیه شمع نیستم وسراپا نمیسوزم؟چرا مثل دریا موج برنمیدارم و مانند پرنده ها اوج نمیگیرم ؟چرادر اغوش کلمه ها نمیمیرم؟
خدایا گاهی انقدر به تونزدیکم که میتوانم کهکشان را با همه ستاره ها وسیاره هایش در اتاقم جا بدهم و گاه انقدر از تو دور میشوم که همهمه گلهارا نمیشنوم وبرگهای مرده ی خیابان رانمیبینم
خدایا دستم را بگیر وباخودت به باغهای رو به باران ببر من نمیخواهم از عقربه های ساعتم عقب بمانم من نمیخواهم در پیاده رو های ابری دنبال صدای صاف تو بگردم
خدایا دلم میخواهد درگوشه ای دنج از رنج مقدس ادمها بنویسم و دعا کنم اشکهای گرم عاشقان به دریایی که از کنار دستهای تومیگذرد بریزد.
خدایابازورق شکسته ی عشق در ابهای شیرین به سوی تو پارو میزنم نمیدانم به تو میرسم و ایا میتوانم بوسه ای بر پیراهن فرشتگانت بنشانم یانه .
خدایا زیانبار واشکبار نزدیک خیابان تو ایستاده ام ونمیدانم ایادرهای خانه هایت را به رویم خواهی گشود یانه ایا میتوانم از پیامبرانت چند شاخه گل مریم بگیرم و به اغوش تو بازگردم؟!
خدایا این جاده ی تنگ و باریک تا کجای کهکشان ادامه دارد ؟من در کدام منظومه میتوانم روبروی جبرئیل بنشینم و نشانی عطر محمد ((ص))را از او بپرسم؟
خدایا دستهایم خالی تر از بیابانهای سوخته است و چشمهایم بارانی تر از ابرهایی که خویشاوند نزدیک بهارند روی عرش راه میروم بلکه ستاره ای در کفم بگذاری.
خدایا میدانم دنیا را برای من و خودت افریده ای ودوست دارم صدایم را بشنوی ودلت میخواهد یک قدم از تو دور نشوم میدانم هر روز مشتاقانه نفس هایم را میشماری و عکسم را در برکه ها وچشمه ها تماشا میکنی افسوس که نگاهم از سقف اتاق کوچکم بالاتر نمیرود .
خدایا تاکی اجازه دارم با تو حرف بزنم ؟تا کی صبور و ارام عصیان انبوه مرا تاب میاوری ؟تا کی شکوفه های امیدم را پرپر نمیکنی ؟تا کی وقت دارم خودم را به قافله ی دوستانت برسانم؟
خدایا در چندمین روز افرینش گل مرا سرشتی که اینگونه به پرنده ها شبیه ام و اگر اراده کنم هفت اسمان در دستم جای میگیرد ؟ساعت چند اولین کلمه را بر زبانم گذاشتی که نفس هایم شبیه شعر است ؟تا کی اجازه دارم با تو حرف بزنم و کلمه های زخمی ام را به تو نشان بدهم؟
من به همه بدهکارم به مهتاب و باران به صحرا وکوهستان به گلدانهای شمعدانی که گوشه ایوان نشسته اند به شمشاد های غبار گرفته ی بلوار کشاورز به بشقابهای چینی واستکانهای قدیمی من به کهکشان وبه رنگین کمان به بهار و زمستان بدهکارم من به ادم وحوا و کسانی که قرار است بعد از این به دنیا بیایند بدهکارم من به ان دفتر چه ی سیمی که برگهایش سپید مانده اندبدهکارم من به ترانه های بومی تو به بهشت و جهنم بدهکارم .چقدر وقت برای عاشق شدن کم است !چقدر روزها برای دوست داشتن تو کوتاه است .
هر شب واژه های باران خورده ارام ارام به اتاقم می ایند و خود را به من نشان میدهند دلم میخواهد شعر بگویم اما گاهی نمیدانم برای چه کسی و گاهی هم دوست دارم برای عاشقان غریبی که از کوچه ی ما میگذرند شعر بخوانم دلم میخواهد الفبایی تازه بسازم تا بتوانم برای همه ی کسانی که خبر ی از انها ندارم شعر بگویم گاهی دلم برای همهی مردم دنیا تنگ میشود و ارزو میکنم بتوانم نان و پنیرم را و قمقمه ی نیمه پرم را با انها تقسیم کنم و به هر کدام یک شاخه گل مریم بدهم
چقدر مرگ نزدیک است چه کسی میتواند ارزوها و رویاهای خسته ی مرا بشمارد؟کاش سنگی سد راه نبود کاش برای دیدن دوست حرفی از دیر و زود نبود
خوش به حال کبوتر ها که از ما به خدا نزدیکترند و میتوانند فرشته ها را با اسم کوچکشان صدا کنند خوش به حال درختان که هیچگاه نماز صبحشان قضا نمیشود خوش به حال پنجره هایی که به دست تو باز میشوند خوش به حال یاسها که پیراهنشان بوی تورا میدهد خوش به حال بهار که در اولین روز سال برای سلام گفتن به تو متولد میشود
سال نو مبارک
سلام خوب همیشه!
مدتی در گیر و دار کودکی کودکانه از تو دور بودم می دانم دلخوری اما به دل خسته ام ببخش.
پس آشتی!باشه؟
گاهی به آهی راهی طولانی می شود و آنقدر در این آه راه نور غرق می شویم که گویی نمی دانیم چرا آغازش کردیم.
عزیزم با تو فقط می توان گفت ناگفته های عمری که دیگران از او گریزانند.از خستگی هایم نمی گویم چون میدانی پس بشنو از بی تو بودنم!
هرگز آهم را نمیبخشم که اینگونه دورم کرد گویی از خویش و تو نبودم.آوارگی روحم را چه جوابی است جز هزاران سوال بی جواب.
تو از دور می دیدی اما من از نزدیک بریدم.دستان یارگونه ات را بر سرم بنواز.
ممنونم که دلت برایم سوخت و نگذاشتی بسوزم.راستی سوختم اما خاکستر نشدم.سوختم و ساختی من را... .
داستان همیشگی رفتن و ماندن و بودن پر از خستگی را می خواهم بشکنم. می خواهم از شعری نتی و شاید حتی سکوتی. از این حلقه ی تنگ و نفس گیر رهایی یابم. کمک می کنی؟
شک نمی کنم...بی تردید...
تو با منی هر جا برم... .
خدایا با تو ام حواست کجاس؟!.... .